قهرآقاامیرحسین توپارک بابت اینکه دور دوم ماشین شارژی سوارنشده
پسرم اینجابامادروبابایی قهرکرده که چرابرای باردوم سوارموتورشارژی نشم البته باراول ماشینشوسوارشدی عزیزم ...
نویسنده :
مادر
12:36
اتفاقات بد وصدمه های این دورانت
1.پنج ماهت بودکه خونه آقاجون بودیم وچهاردست وپامیرفتی که یه لحظه ازت غافل شدیم که صدای گریه ات دراومدرسیدیم بهت که دیدیم اتوی روکه طاطا لباساشواتوکرده بودوعجله داشته برای مدرسه وبرش نداشته بود.افتاده بودرودستت ویهو پف کرد 2 .خونه اون یکی بابابزرگت که بودیم یکسالت تموم شده بود وکنارشیده (دخترعمه ات)تو اتاق بودی که چشمم بهت بود که اتفاقی نیفته برات یادست نزنی به چیزی که یکدفه شیده(که خیلیم شیطانه وهروقت پیشت باشه اتفاقی برات میفته وصدمه میبینی(نمیدونم چرا )صندوق صدقه ای روکه دستش بود بردبالا وخوردبه گوشه ابروت که صورتت غلطان خون شد وبماندکه چقدرگریه کردی 3 . ازبدترین اتفاقها برات این بودخونه عمه زینب (که شیده دخترشه)...
نویسنده :
مادر
23:49
رفتارهاوصحبتهای شیرینت که بیشترازسنت اکتفامیکنه
هروقت میریم خونه ننه حاجی وپسر دایی بهروز که پسرداییه مادرمیشه وهفت ماهشه واسمش امیرحافظ رومیبینی به زندایی شکوفه وبقیه میگی ماشااله بزرگ شده امیرحافظ باتوجه به اینکه علاقه بیش ازحدبه توپ داری وقدرت ضربه زدنتم خیلی ازهم سن وسالات بالاس.هروقت توی حیاط به قول خودت شوت هوایی میزنی به خودت میگفتی "ماشاالله امیرحسین" بعضی وقتهام که دستشویی میری منوصدا نمیزنی بعدا"که ازت میپرسم چراصدام نزدی تاخودم بیام میگی آخه گفتم مادرم گناه داره . فدات بشم ازکجافهمیدی که مفهوم گناه چیه عزیزدل مادر بعضی وقتهام که با بابایی بحث میکنیم بابت اینکه بچه دوم بیارم وتودرآینده تنها نباشی ویه داداش یاخواهر داشته باشی ولی باباییم ...
نویسنده :
مادر
22:40
پنچرگیری ماشین بابایی ازشیطنتات
امیرحسین جان امروزگیرداده بودی به ماشین بابایی وهمه اش وسایل مربوط به پنچرگیری واز توجعبه درمیاوردی ومیگفتی میخوام ماشینو پنچرگیری کنم منم چشم ازت غافل نکردم که نکنه بلایی سرخودت بیاری خلاصه تابابایی برگشت وپیشت موند خیلی ازاین کارو بارهای ماشین خوشت میادومیخوای ازهمه جاش سردربیاری یعنی وقتی بابایی میذاشتت پشت فرمون ومیگفت بچرخون قبول نداشتی ومیخواستی خودت پا بذاری روکلاج وترمز ونتیجه اشم ببینی که چه تغییری میکنه وکارشونوبفهمی.شیطونی دیگه ...
نویسنده :
مادر
21:28
پسرنازم باعموامیرش
رفتنت به آرایشگاه برای باردوم
پسرنازم این برای باردومه که میری آرایشگاه وبابایی آرایشگاهتو برای اینبارتغییرداد وجایی دیگه بردت وتوهم همه اش میگفتی من همون آرایشگاهی روکه باراول رفتم میخوام ومیرم بعد تا اینکه من وبابایی برات گفتیم که پسرم نگاه کن مشتری نداره آرایشگره گناه داره میخوادپول برای بچه هاش ببره خونه تا اینوگفتیم دل رعوفت بازبه رحم اومدوفورا"خودت رفتی توآرایشگاه ومام دنبالت اومدیم آخه پسرم شخصیتت طوریه که خیلی خیلی دلسوزی ازهمه نظر ...
نویسنده :
مادر
20:16







