امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره
آرسامآرسام، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

قلبهای مامان وبابا

امیرحسین بادایی حامدش

اینم دایی حامد امیرحسینه که هرکی امیرحسین ومیبینه بهش میگه حامدکوچلوچون به نظرشون کپی همند البته خودمم  همین نظرودارم.امیرحسینم بیش ازحددوستش داره طوری که بهش میگه دایی من دوست ندارم ازدواج کنی چون همیشه میری پیشش وخوردنی برات میخره وپارک میبرتت وسوارماشین شارژیت میکنه وتوخونه اش راحتی وهمه اش باهات کشتی میگیره وبازی میکنه واجازه میده دست به وسایل شخصیش مثل گوشی ولب تاب وغیره اش بزنی وبه خیالت که اگه ازدواج کنه ازش دورمیشی وطاقتشم نداری چون همیشه میگی مادربریم خونه دایی حامد.منم میگم پسرم خوبه همسنت نیست همیشه گریه میکنی براش که بری خونه اش .البته اونم خیلی دوستت داره وهمیشه پیش دوستا...
24 شهريور 1393

گوش دادنت به صحبتهای دایی وحید

عزیزدلم همگی سوارماشین بودیم و میرفتیم خونه خودمون که دایی حامد ووحیدومادرجون وطاهره ام بودن توماشین بغل دایی وحیدبودی ودرگوشی برات صحبت میکرد که خیلی متفکرانه گوش میکردی .فدات بشم که عین بزرگترها رفتارمیکنی ...
24 شهريور 1393

عکسهای متنوع وپشت سرهم شا پسرم

پسرشیرینم دراین عکس برای باراول وآخربود که کچلت کرده بودیم.چون دیگران میگفتن یبارباید کچل شین چون بعدها فرم موهات خوبتروپرمیشه که باکچلیم بانمک بودی شازده پسرمامان پسرشیطونم اینجادوتاپد پنکیک خاله طاهره ات وبردی وهرکاری میکنیم پس نمیدی واینجوریم میخوای بیای خیابون باهامون ...
24 شهريور 1393

عکس مختلف پنج تانه ماهگی گل پسرم

تلاش امیرحسین برای برداشتن گوشی تلفن امیرحسین جون همیشه چادری گیرت میومد اینقدباهاش میغلتیدی وبازی میکردی ومیخندیدی که نتیجه اش میشد همین عکس اینجام که درگیرکتاب خوندنی ...
24 شهريور 1393

انواع خوابیدنهای مختلف امیرحسین جون

ژست گرفتن امیرحسین درخواب اینم خواب نازدیگه ازعزیزدلم حس گرفتنت قبل ازخواب وبلاخره خوابیدنت اینم یه حس دیگه ات قبل ازخواب رفتنت عزیزمادر خواب آروم دیگه ات توپارک عزیزم همیشه موقع خوابیدنت بدون هیچ گریه وبدانقی میخوابیدی ازسه ماهگی عادت کرده بودی همیشه باید یه تشک برات پهن میکردم وخودتو اینقد غلت میدادی روش وجهتهای خوابیدنت وعوض میکردی تا خوابت میبرد.یعنی همیشه قبل ازخوابیدنت ده دقیقه ای بدون کوچکترین صدایی دراز میکشیدی وحس میگرفتی بعدخوابت میبرد . دردت به عمرم بدون کوچکترین اذیتی همیشه خودت میخوابیدی برخلاف بچه های فامیل که عادتهای خوابیدنشون بدبود.همه ...
23 شهريور 1393

دوران نوزادی پسرشیرینم

سلام به دوستای گلم ومامانهای مهربون   دوران نوزادیت گرچه یه ماهش رودربیمارستان گذراندی.ولی بعدمرخص شدنت تورابردم خونه اقاجون.اخه چون تودستگاه بودی واینقدربهت داروهای بیهوشی داده بودن ازهرلحظه که برایت مشکلی پیش بیادمیترسیدموتحمل نداشتم دیگه ببینم تورابه دکتریابیمارستان ببرند.وقتی کم کم اثرداروهای بیهوشی ازبین رفت تازه شروع به گریه باصدای بلند میکردی وکسی نمیتونست چطور ارومت کنه.تاسه ماهگی اینکارت بودودایی وحیدچون خیلی دوست داشت وتحمل گریه کردنت ونداشت گوشاشومیگرفت که صدای گریه ات ونشنوه.وبه مادرجون میگفت یکسره وبدون نفس کشیدن براش زمزمه کن چون اونجوری کمی آرومترمیشدی ومادرجون بیچاره تایه لحظه نفس تازه میکردجیغت بلند میشد.دایی ...
23 شهريور 1393