انتظارکشیدن جوجه مادر
پسرشیرینم امروز به اصرارت رفتیم خونه دایی حامد ولی خونه نبود وتوهم میگفتی توکوچه منتظر میمونم تابیاد منم هرچی گفتم بیا بریم دوری میزنیم ودوباره میایم شایدبرگشت قبول نکردی که نکنه ازاونجاببرمت خونه بلاخره اینقد موندی تازنگ زدم دایی حامد وگفتم بیا دم درخونه ات منتظریم که بیچاره اونم که رفته بودبیرون سریع برگشت وتاتوهم دیدیش خوشحال شدی وتاسرکوچه دویدی که بری پیشش ...
نویسنده :
مادر
16:03









